امروز داشتم باهاش طبق معمول اس ام اس بازی میکردم
گفت:یک چیزی میگم قول بده عصبانی نشی،باشه؟بگم؟
گفتم:بگو
گفت:بیا با لباسای جدیدمون عکس بندازیم وبره هم ایمیل کنیم.
گفتم:باشه.
گفت بدون چادر باشه؟
گفتم:باشه
گفت آخ فدای این دخمل جیگولی بشم...
خنده ام گرفته بود...وقتی با یک چیزی موافقت میکنم مثل این بچه های 2 ساله که اسباب بازی بهشون میدی ذوق میکنن ذوق میکنه وخوشحال میشه واین خوشحالی تا چند روز ادامه داره.
گفتم:کی میفرستی؟
گفت معلوم نیست بهم فرصت بده.
گفتم:باشه هرموقع عکسات دستم رسید عکسام رو میفرستم.
اونم قبول کرد...شب قبل خواب باهاش تلفنی حرف زدم ووقتی گفتم کی میای یاهو بحرفیم خندید وگفت:چیه دلت تنگ شده؟
گفتم:نه...اصلا
گفت:از صدات وحرفهات معلومه.
گفتم:خوب حالا کی میای؟
گفت:سعی میکنم تا دوشنبه بیام.
گفتم خسته ام خوابم میاد
گفتکاز من خسته تر نیستی که...امروز رفتم روستا کمک پدربزرگم وتا چند ساعت پیش پشت تراکتور بودم وفرداهم برای سم پاشی باید دوباره برگردم روستا.برو بخواب
گفتم:شب بخیر خوابای طلایی ببینی
اونم گفت:تو هم خواب های رویایی ببینی.
بعد گوشی رو قطع کردم وبا خیال راحت مشغول رمان خوندنم شدم.
یک احساسی بهم میگه این با بقیه فرق داره...راستش نمیخوام تعریف از خود کنم ولی از لحن حرف زدن پسرا میتونم متوجه بشم کی راست میگه وکی دروغ...
ودرمورد این باید بگم که همه حرفاش صادقانه است واینو بهم ثابت کرده وباعث شده من برای اولین بار به یک پسر اعتماد کنم...چیزی که از من بعیده وایون همه میدونن....
نمیدونم فعلا بهش اعتماد کردم وداریم جلو میریم...نمیدونم آینده چی میشه وسرمون چه بلایی میخواد بیاد ولی امیدوارم آینده ایی روشن در انتظارمون باشه